.:دل نوشته های نازگلی:.
نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٠ توسط نازنین نیکنامN@zg0oli!i!i

بعد از یک سال خواهش و التماس و دعا بالاخره به همراه بابام برای خرید خرگوش به مولوی رفتم.

تو راه از اولین دست فروش درخواست یه خرگوش نخودی رنگ کردم.مرد خرگوش رو اورد,خیلی قشنگ بود.یه خرگوش نخودی که کمرش سفید بود و یه خال سفید کوچیک هم رو پیشونیش داشت.اینقدر قشنگ بود که همون موقع خریدمش.

اسمش رو گذاشتم ملودی,خیلی آروم بود.خلاصه به هم کلی عادت کردیم.تو خونه دنبال همدیگه میدودیم.خیلی سریع بود.موقعی که می خواست نازش کنم دستم رو لیس میزد و صبح ها هم برای اینکه از خواب بیدارم کنه تا بهش غذا بدم کف پام رو لیس میزد .ملودی منو خیلی دوست داشت.

دیشب برای هوا خوری به موزه ی آب بردمش.یه گربه کمین کرده بود که پسر خالم دید و پیشتش کرد.اونم در رفت.گذاشتمش کنار خودم رو صندلی.ناگهان یه گربه پرید تا بگیرتش.جیغ بلندی کشیدم وگربه خودش رو کنار کشید اما دوباره اومد...این دفعه گردن ملودی رو گرفت با خودش برد.می دویدم دنبالش و جیغ میکشیدم.ملودی هم جیغ میزد.دیگه نای دویدن نداشتم,صدای جیغ ملودی هم نمی اومد.همون جا روی زمین افتادم.همه دورم جمع شده بودن فکر میکردن برق منو گرفته.گربه ملودی منو برد... 

الان که این متن رو مینویسم دارم اشک می ریزم و به قفس خالی ملودی نگاه میکنم.من آدم شادی هستم اما همیشه احساس تنهایی کردم...من تک بچه ام.ملودی منو از تنهایی در می اورد.الان دیگه هیچ کس نیست که بتونه جای ملودی رو بگیره.امشب اولین شب تنهایی منه.خیلی ها از مرگ ملودی اشک ریختند.حتی با غریبه ها هم بازی میکرد.خیلی سخت به دستش اوردم اما خیلی آسون از دستش دادم.الان جاش رو میز کامپیوترم خالیه.همیشه تو جا سی دیم میخوابید. 

امشب اولین شب تنهایی من بعد از مرگ ملودیه...

خوب بخوابی عزیزم.