.:دل نوشته های نازگلی:.
نگارش در تاريخ ۱۳٩٠/٤/٢٩ توسط نازنین نیکنامN@zg0oli!i!i

دیشب تا ساعت 5 تو اینترنت بودم.بعد مثل داغونا گرفتم خوابیدم.تا چشم گرم شد مادر گرامی بیدارم کرد.منم چند تا ناله کشیدم که مامان بنده خدام پشیمون شد.دوباره تا چشم گرم شد,مامانم بیدار شد و گفت مدرسه ×××× پذیرفتت

ده متر شوت شدم هوا.باورم نمی شد.بعد از اینهمه مدرک اوردن و دنبال نخود سیاه گشتن بلاخره قبولم کردن.

چون مدرسه چادریه یه روسری پوشیدم  و روش هم یه چادر.خلاصه سوار ماشین شدیم.تو ماشین داشتم کیک و شربت میخوردنم دیدم از گلوم پایین نمی ره.از ترسم اینقدر روسریم رو سفت بستم داشتم خفه میشدم.

خلاصه....رسیدیم مدرسه.منم که کلا خبر نداشتم چرا داریم میریم اونجا.بعد از اینکه رسیدیم مامانم بحث داشت میکرد که تو رو خدا وقت مصاحبه رو بندازین جلو تر یا عقب تر.منم که تازه سر در اورده بودم چی شده فهمیدم که وقت مصاحبه دقیقا روزیه که میریم مسافرت.خلاصه اونها هم یه نه خوشگل تحویل دادن و کلی اعصاب ما رو خط خطی کردن

مامانم کلی چک و چونه زد بعد نیم ساعت گفتن حالا روش فکر میکنیم...(خسته نباشید,تا حالا چی کار میکردین؟).

حالا امروز گفتن ساعت دو میزنگن بگن میخوان چی کار کنن.شما دعا کنین جور شه.هر چند خودم از مدرسه خوشم نمی یاد!